تبليغاتX
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم

بیا بگشای در، بگشای دلتنگم

در انتظار معجزه

ناآشنایان آشنا

سکوت میکنم !!!

و نگاهم را به چشمانی که همدرد من است میدوزم .....

سکوت کرده است !!!

و نگاهش را به چشمانی که همدرد اوست دوخته است .....

ما... نا آشنایان آشنا

ساکت و آرام ، قدم میزنیم

و دوشادوش هم به افقی دور خیره می شویم

لبخندها در میان نگاه های سیال

شکفته می شود

.............................. بوی شکفتن در فضا میتراود

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 3:56 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

...

سلام

من آمدم 

دلم تنگ اما جامه ام سیاه و پاره پاره است

جگرم داغ و

چشمانم خونین ....

شوقم در هزارتپه های آرزو خشک گشته 

فکر میکنم

فکر میکنم

فکر میکنم

آه من فکر میکنم که مرا کشته اند ،،،،

و تکه هایم را بر سرپرچم ها به اهتزاز در آورده اند

و من نشان پیروزی در دستان آلوده به خون ِطوایف مرگ هستم

چشمانم سرخ و صورتم سفید و پریده رنگ و دلم اما ... یادگار سبز گذشته است

من

فکر میکنم

فکر میکنم

فکر میکنم 

نامم را فراموش کرده ام

راستی !!! نام چه کسی ایران بود  ؟


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 5:39 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

زنگ انشاء

آقا اجازه ؟ شما میدانید که اینهمه شاعر در طی اعصار از کدامین عشق سخن گفته اند که هنوز زبان الکن از توصیف آن و چشم ها عاجز از تصویر آنند ؟ آقا اجازه ... مگر نمیگویند :عاشقی چیست ؟ خون دل خوردن ، پس چه جای حسرت عشق است ؟ چه جای خون دل خوردن و آخرش مردن است ؟ آقا اجازه ؟ من نیز آدمم اما فکر نمیکنید همه ی آدمیان دیوانگان طرد شده ی دنیای دیگرند ؟ آخر کدام موجودی زجر کشیدن را دوست دارد جز ما آدم ها ؟آقا اجازه ... مادر من هم عاشق بود ... وقتی با پدرم ازدواج کرد آن موقع بود که فهمید عاشق نبوده و زندگی خرج دارد ... پدرم فهمید مادرِعاشق من !دیگر به یک لقمه نان و پنیر راضی نیست ... مادرم فهمیده بود که عشاق پس از ازدواج به یک سفر دور دست در یکی از خوش آب و هواترین مناطق جهان می روند و ماه عسل را به زنجیر عشق خویش پیوند می دهند ... مادرم فهمیده بود که آنچه شاعران از عشق نام می برند فقط چند بیتکی حرف موزون است که در مسافرت های خارج از کشور خود برای دلخوش کنک میسرایند ... مادرم فهمیده بود ... پدرم هرگز پولدار نخواهد شد ... و بالاخره مادرم فهمید که عشق یک خیال بیش نیست ! پس بر همه واضح و مبرهن است که به مراتب ،ثروت از عشق بهتر است ... وگرنه مادر من هرگز معشوقش را بخاطر ثروت ترک نمی کرد ...

برگرفته از انشای یک دانش آموز 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

.

به زمان حجم می دهم ... و خویش را در گذشته های دور میبینم ...

 لحظه ای که معصومیت خویش را ... به خورد آدمان ِ خوش باور میدادم ... و ذهن درگیر آنان را ... از دستان آلوده ی خویش ، به دامان مقدس باکره ای بی گناه گره میزدم ... چه کودنند این مردمان ... که آلوده ی ویران زده ای را با مسیحای بی معصیت اشتباه میگیرند ...

من خویش را نیز گول زده ام ... لباس ِ بی گناهیم را ببینید ... که آیاتی از نجابت دختری شرمگین و محجوب را قسم میخورد و نام او را من میگذارد ...

من خدا را نیز گول زده ام ...و او جمله های اعصار را به نام من ! آن حوازاده ی بی نصیب از سیب ! رقم می زند ...


سفره ی هفت سینم را چیده ام اما ... آه ... این سفره ، هفت سین کم دارد ... به سوی آینه مینگرم ...تنهای تنها ! کسی در آینه به نگاه بی انتهایم مینگرد ... و آهسته نجوا میکند : دیدی ؟ او ! زنی را که در تعهد رسمی مردی دیگر است را بر تو ترجیح داده و حال تو باز هم خود را گول میزنی که او خواهد آمد ؟ ...

سفره ی هفت سین ِ من هفت سین کم دارد ...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

آخر تنهایی

 

آخر ِ غصه وقتی هست که ؛ 

شب عید از خونه بزنی بیرون

و به آدمای با هم نگاه کنی

... و بفهمی چقدر تنهایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

هستم و نیستم

نوشته ای :کجایی ؟ کم پیدایی !

میگویم : همه جا و هیچ کجا

روزها در اسارت خاطرات گذشته

و شبها در حسرت یک خواب راحت

پیدایم و نهان ... آنجا که باید باشم ، پنهانم

و آنجا که نباید باشم ... همیشه هستم 

روزگارم هم قاطی کرده است

دریچه ی نگاهم رو به جاییست که عاقلان نمیبینند

بین بودن و نبودن دست و پا میزنم

وقتی که هستم و نیستم !

پی نوشت :

به همین زودی می آیم دوست من ! شاید با یک داستان واقعی وبلاگم راادامه دهم ... داستانی که هست و نیست ! جالب است که وقتی شروع به نوشتن میکنم دیگر انگشتانم نیز نافرمانی میکنند و عقل و احساس در تکاپوی خویش را نمایاندن هستند ... باید عقل و احساس را آشتی دهم ، چگونه ؟ نمیدانم 

- راستی اگر آهنگ وبلاگم اذیتتان میکند آنرا حذف کنم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط تیهو  | 

او را دیدم

او را دیدم !

بعد از روزها و ماه ها !

نه دستم لرزید !

نه دلم گرفت !

مردمک چشمانم

به بی انتهای بی تفاوتی مینگریست !!!

راه آسانی خویش را بر من هموار ساخته بود

و گذشتن از کنار کسی که زمانی دل و دستم را به لرزش بی شکیب عشق زنجیر کرده بود !!!

او دیگر برایم مرده است  

شاید هم من مرده ام ...  

هوای تازه میخواهم

اینجا نفس گیر است !

-----------------------------------------------------

 برف
احساس آشنایی دارد
و زمستان !
رنگ چشمانی را به خاطر من می آورد
که دیگر به آن نخواهم نگریست
سردم است
دلم نیز یخ زده است
واین منم
تنهاترین آدمک برفی
که به هیچ گرمایی آب نخواهد شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

شعری ناتمام

 

و کودکی که در من است
دلش سیاه و آهن است
هزار غصه خورده است
و گوشه گیر و الکن است ...

                                                      ادامه دارد

پینوشت :

آنقدر بارانی هستم که حتی دیدن دردنامه هایم برایم زجر آور است

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

های با توام

های با تو ام

 حالا که در کنار من رو به آینه نشسته ای و کمان های ابروانت را مرتب میکنی آن لباس سبزی را که او دوست داشت را هم بپوش میخواهم ببینم شبیه من میشوی ؟ 

آه عزیزم ! بگذار موهایت ، که تا پشت کمرت رسیده را شانه کنم ... خب تو پیک من هستی ! میخواهی بخاطر من تمام دنیا را بگردی و او را در گوشه ای که نشسته و به من فکر میکند را به من برسانی !

من که از پا افتاده ام ....بگرد و او را بیاب ...  دیگر مدت هاست به رویم نمی آورم که او کار بدی کرده است ! می دانم از خجالتش است که ر فته و قایم شده ! اگر پیغام مرا به او برسانی او از خجالتگاه خویش بیرون خواهد آمد و باز به دیدار دست های من کوچه ها را خواهد پیمود .

او خواهد فهمید من او را بخشیده ام ... فقط رنج دوری او مرا از پای در آورده !

به او بگو دیگر می تواند وبلاگش را آپ کند ... نگران روحیات من نباشد ! میدانم میدانم ... او هیچگاه هیچ زنی را در کنار خود جز من جای نداده است ... حتی آن ها که برایش پیامک جوک های خاص می فرستادند . و آنانی که در کافی شاپ ها و رستوران ها فقط برای چند ساعتی با او مشغول خوردن غذا بوده اند ...  

به او بگو دیگر من متجدد شده ام ... همان زنی که مطابق میل اوست ! آرام ، ساکت ، پذیرا ... حتی پذیرای تمامی رابطه های سالم اجتماعیش با زنان دیگر !

به او بگو دیگر حتی در زیر ضربات سیلی های دوران مستی او نخواهم گریست و تمامی آنها را با دل و جان خواهم پذیرفت و با لباسی از عشق ... تمام محبت خویش را نثارش خواهم کرد ...

این بوسه را هم پیشاپیش برایش هدیه ببر !

های با توام ! تو چقدر شبیه منی ! آه یادم رفته بود ! تو همان روح جدید منی ! او که برایش همه چیز حل شده و زیباست ... حتی جای بوسه های زنان دیگر بر روی یقه ی پیراهن مردش !

اندیشه ها متحول شده اند ! من نیز ! چه می شود که زنان دیگر نیز از آنچه که من لذت میبرم لذت ببرند ... چرا در آینه دیوانه وار میخندی ؟ مگر من چه گفته ام ... فریاد نکش ! گوش هایم کر میشود ! آه! تو دیوانه شده ای ! مشتت را به سوی من پرتاب مکن !

...

حالا هزار تکه شده ای ! هزار تکه ! به من میخندی ! چون مستان میخواره !

نخند ! من با این قضیه کنار آمده ام ! من متحول شده ام ! او با هزاران زن هم که باشد ! فقط مرا دوست خواهد داشت ! و فقط برای چشمان کهربایی من شعرهای عاشقانه خواهد سرود ... یادت باشد ! آری آری تنها زن زندگی او من بودم و من هستم و من خواهم بود ! او را به نزد من بیاور ... میخواهم باز هم موهایم را برایم شانه کند و چشمان مستش را در چشمان تمنایم خیره نگه دارد ! میخواهم باز هم دلم بریزد ! و نیست شوم در میان بود و نابود !

من متحول شده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

روز تولد ما

من خانه تکانی دارم ... باید همه جا را خاک گیری کنم ... امروز روز تولد اوست ... کیک تولدش را با عشق پخته ام ... قرار است کدبانوی خانه ی کوچک او شوم ... آری آری ... پارسال او در حالی که حلقه ی نقره ای را در انگشتانم کردو به آنها بوسه میزد اینرا بارها در گوشم زمزمه کرد :میخواهم تا ابد با هم باشیم ... و من چون کودکانی غرق در شادی و شعف به چشمان پر از حرارت او نگاه کردم ...

وای ،پشت قفسه ی کتاب های ناخوانده ام شیشه ها غبارآلودند ... باید پاکشان کنم ... بایدخانه را پر نور کنم،و در هر گوشه اش آویزه های رنگین عشق را به شادباش قدوم عزیزش بیآویزم ... راستی آن پیراهن سبزم را به تن میکنم ... درست مثل پارسال ... و موهایم را همانگونه که او میخواهد جمع میکنم ... آینه منرا میخنداند ... به آینه چشمک میزنم

پارسال ، همین وقت ، من با او ، به دور از چشم دیگران ، عشق را در سلول های هم جاری ساختیم ، و من چون عروسی شرمگین بر سینه ی ستبر او بوسه های جاودانه میکاشتم ...و ستاره هادر پشت پرده های سرخ اتاق ، جشن گرفته بودند ...

پارسال ، همین موقع ، ما ، در میان عریانی ِ لحظات هم آغوشی ، نشانه های مشترک را در پیکرهامان میجستیم ، و حیرت در میان خال های قرینه ی بدن های عریانمان به معجزه ی عشق میخندید ...

همه چیز حاضر بود، گویا خدا مارا پس از سالها برای هم هدیه آورده است ... و من ، مست از سرودهای جاودانه ، شکرانه های با هم بودن را به مرغان درحال پرواز از فراز باممان میرساندم ...

ما شبیه هم بودیم ... نشانه ها ، روزها ، ... آه یادم رفت بگویم ... ما هر دو در یک روز به دنیا آمده بودیم ،،، آری آری قابل انکار نیست ، آنکس که باید نشانه ها را بداند میداند ، ما برای هم ساخته شده ایم ...

این قفسه های کتاب ،ماه هاست که پاک نگشته اند ، کتاب های ناخوانده ام را با او خواهم خواند ، میدانم او هم دوست خواهد داشت ،،، راستی نگاهی به این کاغذهای مچاله شده بیندازم !!! یادم نمی آید چه زمانی آنها را مچاله کرده ام ؟؟؟؟

یکی را باز میکنم :

« سلام ، امروز فردای تولد من و توست ... دیشب ما با پیمان یکی شدن در برابر چشمان فرشتگان خدا ابدیت را بر مِهرهامان قسم خوردیم و زوال خورشید عشق را از یاد ناخودآگاه ذهن های پریشان زدودیم ... دیشب من و تو به دور از چشم دیگران به حلقه های دست هامان آوای ما بودن را دمیدیم و شادباش عشق را در بستری از یاس و نسترن به هم هدیه دادیم ...»

دیگری را باز میکنم :

« سلام دوهفته از پیمان یکی شدنمان میگذرد و دیشب تو با صدایی که گویا هیولاهای مرگ را به پیشگاه فرشتگان عشق میخواندی ، به روبروی خود خیره شدی و بی شرمانه آغاز کردی و گفتی و گفتی و گفتی و بار معصیت برپشت چشمان زخمیم به اشک نشست ... چه میشود ترا ؟ مگر میشود به این زودی همه چیز را فراموش کنی ؟تو میگفتی و سخنان جدید ،،، دردهای جدید را در رگ و ریشه ام میدواند ... نه دیگر ، چشم هایت نیز مال خودت نبودند ... آنها به من نمینگریستند ... آنها مدت ها در عرصه ی فتح چشمان دیگران مشغول جولان بودند ...

... زخمی هستم ،،، مصایب ،تازیانه ی خویش را به دست سیلی های تو به صورتم نواخته اند ... و من با صورتی دردناک و متورم در کنج اتاق خویش نشسته ام و برای تو مینویسم ... »

کاغذ دیگر  :

دوشنبه غمگین :

« سلام ، امشب به دیدارم آمدی ، مست و لایعقل ، و من بدور از کینه های سیلی های تو ، سبکبال به سویت پر گرفتم ، مرا به خانه ات بردی ، آنجا که میعادگاه شب ها و روزهای عاشقیمان بود، باور دیدار تو را دیگر میخواستم به گور ببرم ،،، باز هم مست بودی ،،، به آغوشم میکشیدی و مرا میبوییدی ... گاه چنگ در میان موهایم میبردی و گاه با غضب به چشمان مشتاق من نگاه می افکندی ... عطر تنمان بوی یکی شدن میداد ،،، ساعتی میان مستی و خواب آلودگی سپری کردی ،،، آه خدای من !!! آنزمان که مستی از مقابل چشمان تو به کنار رفت ،،، دیگر تو نبودی ،،، و تازیانه های حرف هایت مرا به خاک و خون میکشید ،،،و سوزش درد بر تمامی تنم چنگ انداخت و نابودم کرد ... »

کاغذی دیگر :

پنجشنبه : 

« امشب دلهره ی عجیبی داشتم ،،، تماس گرفتم ،،، جواب نمیدادی ، به سوی خانه ات حرکت کردم ... زنگ را بارها فشار دادم ،،، فکر کردم خوابیده ای ، قدمی به عقب برداشتم ، خواستم برگردم ،،، صدایی از پشت مرا خواند ... پیرمرد همسایه بود،،،وقتی نیشخندش را تحویل چشمان پراشکم داد و با صدایی حاکی از استهزا به من گفت که او امروز از این خانه رفته است ،،،و من ناباورانه به پنجره ی خاموش و سیاه نگاه می انداختم و میخندیدم و ناله میکردم ،،، و سیلی فریب بر زهدان باکره ی عشق نواخته می شد ،،، تا نیمه شب در کوچه ها پرسه میزدم ،،، باید نشانی گمگشته ام را از کدام عابر خیابان ها میپرسیدم ... بغض ناله های تلخ در میان تاریکی شب میپیچید ... چند باری با زانوان ناتوانم بر روی آسفالت های خیابان افتادم ... و از پشت شانه هایم صدای خنده های روزگار را میشنیدم ... باورهایم به باد رفته بودند ... »

و دیگری :

سه ما گذشته است ؛

«امروز پس از روزها توانسته ام برایت بنویسم ... میدانم دروغ است و تو روزگاری برخواهی گشت ... میدانم ما دوباره در میان بازوان هم عشق را با تمنا صدا خواهیم کرد و تو ترانه هایت را برای چشم های مشتاقم خواهی خواند ... و تولدمان را با هم جشن خواهیم گرفت ... »

***

و صد و شصت و سه روز  از رفتنت میگذرد ،،، و امروز روز تولد من و توست ،،، من ایمان دارم که خدایان روز تولد من و تو ما را به هم خواهند رساند،،، آه کیک را تزیین کرده ام ،،،بی شک از آن خوشت خواهد آمد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 5:18 قبل از ظهر  توسط تیهو  |