من خانه تکانی دارم ... باید همه جا را خاک گیری کنم ... امروز روز تولد اوست ... کیک تولدش را با عشق پخته ام ... قرار است کدبانوی خانه ی کوچک او شوم ... آری آری ... پارسال او در حالی که حلقه ی نقره ای را در انگشتانم کردو به آنها بوسه میزد اینرا بارها در گوشم زمزمه کرد :میخواهم تا ابد با هم باشیم ... و من چون کودکانی غرق در شادی و شعف به چشمان پر از حرارت او نگاه کردم ...
وای ،پشت قفسه ی کتاب های ناخوانده ام شیشه ها غبارآلودند ... باید پاکشان کنم ... بایدخانه را پر نور کنم،و در هر گوشه اش آویزه های رنگین عشق را به شادباش قدوم عزیزش بیآویزم ... راستی آن پیراهن سبزم را به تن میکنم ... درست مثل پارسال ... و موهایم را همانگونه که او میخواهد جمع میکنم ... آینه منرا میخنداند ... به آینه چشمک میزنم
پارسال ، همین وقت ، من با او ، به دور از چشم دیگران ، عشق را در سلول های هم جاری ساختیم ، و من چون عروسی شرمگین بر سینه ی ستبر او بوسه های جاودانه میکاشتم ...و ستاره هادر پشت پرده های سرخ اتاق ، جشن گرفته بودند ...
پارسال ، همین موقع ، ما ، در میان عریانی ِ لحظات هم آغوشی ، نشانه های مشترک را در پیکرهامان میجستیم ، و حیرت در میان خال های قرینه ی بدن های عریانمان به معجزه ی عشق میخندید ...
همه چیز حاضر بود، گویا خدا مارا پس از سالها برای هم هدیه آورده است ... و من ، مست از سرودهای جاودانه ، شکرانه های با هم بودن را به مرغان درحال پرواز از فراز باممان میرساندم ...
ما شبیه هم بودیم ... نشانه ها ، روزها ، ... آه یادم رفت بگویم ... ما هر دو در یک روز به دنیا آمده بودیم ،،، آری آری قابل انکار نیست ، آنکس که باید نشانه ها را بداند میداند ، ما برای هم ساخته شده ایم ...
این قفسه های کتاب ،ماه هاست که پاک نگشته اند ، کتاب های ناخوانده ام را با او خواهم خواند ، میدانم او هم دوست خواهد داشت ،،، راستی نگاهی به این کاغذهای مچاله شده بیندازم !!! یادم نمی آید چه زمانی آنها را مچاله کرده ام ؟؟؟؟
یکی را باز میکنم :
« سلام ، امروز فردای تولد من و توست ... دیشب ما با پیمان یکی شدن در برابر چشمان فرشتگان خدا ابدیت را بر مِهرهامان قسم خوردیم و زوال خورشید عشق را از یاد ناخودآگاه ذهن های پریشان زدودیم ... دیشب من و تو به دور از چشم دیگران به حلقه های دست هامان آوای ما بودن را دمیدیم و شادباش عشق را در بستری از یاس و نسترن به هم هدیه دادیم ...»
دیگری را باز میکنم :
« سلام دوهفته از پیمان یکی شدنمان میگذرد و دیشب تو با صدایی که گویا هیولاهای مرگ را به پیشگاه فرشتگان عشق میخواندی ، به روبروی خود خیره شدی و بی شرمانه آغاز کردی و گفتی و گفتی و گفتی و بار معصیت برپشت چشمان زخمیم به اشک نشست ... چه میشود ترا ؟ مگر میشود به این زودی همه چیز را فراموش کنی ؟تو میگفتی و سخنان جدید ،،، دردهای جدید را در رگ و ریشه ام میدواند ... نه دیگر ، چشم هایت نیز مال خودت نبودند ... آنها به من نمینگریستند ... آنها مدت ها در عرصه ی فتح چشمان دیگران مشغول جولان بودند ...
... زخمی هستم ،،، مصایب ،تازیانه ی خویش را به دست سیلی های تو به صورتم نواخته اند ... و من با صورتی دردناک و متورم در کنج اتاق خویش نشسته ام و برای تو مینویسم ... »
کاغذ دیگر :
دوشنبه غمگین :
« سلام ، امشب به دیدارم آمدی ، مست و لایعقل ، و من بدور از کینه های سیلی های تو ، سبکبال به سویت پر گرفتم ، مرا به خانه ات بردی ، آنجا که میعادگاه شب ها و روزهای عاشقیمان بود، باور دیدار تو را دیگر میخواستم به گور ببرم ،،، باز هم مست بودی ،،، به آغوشم میکشیدی و مرا میبوییدی ... گاه چنگ در میان موهایم میبردی و گاه با غضب به چشمان مشتاق من نگاه می افکندی ... عطر تنمان بوی یکی شدن میداد ،،، ساعتی میان مستی و خواب آلودگی سپری کردی ،،، آه خدای من !!! آنزمان که مستی از مقابل چشمان تو به کنار رفت ،،، دیگر تو نبودی ،،، و تازیانه های حرف هایت مرا به خاک و خون میکشید ،،،و سوزش درد بر تمامی تنم چنگ انداخت و نابودم کرد ... »
کاغذی دیگر :
پنجشنبه :
« امشب دلهره ی عجیبی داشتم ،،، تماس گرفتم ،،، جواب نمیدادی ، به سوی خانه ات حرکت کردم ... زنگ را بارها فشار دادم ،،، فکر کردم خوابیده ای ، قدمی به عقب برداشتم ، خواستم برگردم ،،، صدایی از پشت مرا خواند ... پیرمرد همسایه بود،،،وقتی نیشخندش را تحویل چشمان پراشکم داد و با صدایی حاکی از استهزا به من گفت که او امروز از این خانه رفته است ،،،و من ناباورانه به پنجره ی خاموش و سیاه نگاه می انداختم و میخندیدم و ناله میکردم ،،، و سیلی فریب بر زهدان باکره ی عشق نواخته می شد ،،، تا نیمه شب در کوچه ها پرسه میزدم ،،، باید نشانی گمگشته ام را از کدام عابر خیابان ها میپرسیدم ... بغض ناله های تلخ در میان تاریکی شب میپیچید ... چند باری با زانوان ناتوانم بر روی آسفالت های خیابان افتادم ... و از پشت شانه هایم صدای خنده های روزگار را میشنیدم ... باورهایم به باد رفته بودند ... »
و دیگری :
سه ما گذشته است ؛
«امروز پس از روزها توانسته ام برایت بنویسم ... میدانم دروغ است و تو روزگاری برخواهی گشت ... میدانم ما دوباره در میان بازوان هم عشق را با تمنا صدا خواهیم کرد و تو ترانه هایت را برای چشم های مشتاقم خواهی خواند ... و تولدمان را با هم جشن خواهیم گرفت ... »
***
و صد و شصت و سه روز از رفتنت میگذرد ،،، و امروز روز تولد من و توست ،،، من ایمان دارم که خدایان روز تولد من و تو ما را به هم خواهند رساند،،، آه کیک را تزیین کرده ام ،،،بی شک از آن خوشت خواهد آمد