در انتظار معجزه
تا جزیره ی سرگردانی
تا انتهای محو و ویرانی ...
و متروک می شوی در خویش ... دستانت بوی انجماد می دهد ...
و دلت بوی ماهی های مردار
دور میشوی ... بی آنکه بدانی اینجا بوی تنت فضای اتاق را آراسته ...
پرده ها حیرانند ... سایه های خاطراتت نیز ... دور میشوند ... فراموش میشوی ... چونان مرده
نصیب من از عشق ها و امیدها
و تو میروی ... چونان که دیگران
و من به این می اندیشم
که دختر رویاهای تو ....
چه زود در توبره ی خاطراتت به فراموشی سپرده میشود .... چونان که دیگران
خاطراتم در میان شعله ها رقصانند ...
و تو !
شاه شعله ی خاطرم ...
نشسته بر اریکه ی هیزمین ِآتشناک ،
تاج سوزناک را بر سرم مینشانی ...
و گل سینه ی مذاب درد را بر سینه ی سوخته ام میزنی ...
من داغ گشته ام ...
در کنار آتش ...
در داغ خاطرات آتشگون هر شب ...
و دل بسته ام به برپایی آتش فردا شب ... و شبهای دیگر ...
شوقی دگر دارم، غم را نمی خواهم ... در باد می خندم ، با نور در راهم
می رقصم از شادی ، پا بر زمین کوبم ... دف می زند مهتاب ، من آن پری ماهم
گیسو پریش از من ، دیگر نخواهی دید... گیسو پریشانم ، دیوانه در راهم
دستم نمی لرزد، پایم نمی گیرد ... منرا به خود بگذار ، ای ذهن آگاهم
دنیا برای تو ، عشقی برای من ... تو قله ی کوهی ، من غرق در چاهم
امروز خودخواهم ، یک عشق می خواهم ... از کرده ام بگذر ، من آن نیاگاهم
میسازمت میسازمت میسازمت...
برف ها را چون تپه ای روی هم انبار میکنم ... پر میشوم از احساس ...پر میشوم از غوغا ...اشک هایم در حضور برف و باد بر روی گونه هایم می غلتد ...
میسازمت میسازمت میسازمت ...
به چشمانت می رسم ...مغرور و بی احساس ...و لبانت ... در هم گره خورده و بی لبخند ...و گردنت مغرور و رو به بالا ... نه مرا میبینی و نه دنیا را ...گویا دورها ترا میخوانند...بیقرار می شوم ...بیشتر می گریم ... ناگاه فکری به سرم می زند... اصلا ...ترا آنگونه که میخواهمت میسازم ... گوشه های چشمانت را به مهربانی حالت می دهم و بر لب هایت گوشه ی لبخند میکشانم ...زنده می شوی ... ناگهان سرت رو به سوی من برمیگردد ...می خندی ... دیگر سردم نیست ... به سویت می آیم ... ترا محکم در آغوش خویش میکشم ...
ناگهان ...
همه چیز فرو میریزد ....
و تو در اوج مهربانی فرو ریخته ای
و برف می بارد ... برف می بارد ... برف می بارد
...چشمانت در تلی از برف به من می نگرد...
نور آورده ام ... نور آورده ام ...
آنسوتر کسی زیر لب میگوید :نادان ... مشعلی که آتش ندارد به درد چوپان فداکار نیز نخواهد خورد ...
و من در خویش فرو می روم ...
و به آن ها که مشعل های خاموش خویش را در زیر سر گذاشته و خفته اند می نگرم ...
شکسته بطن غرورم هبوط حیرانی
نه در خطوط شکفتن نه در میان حصار
رها ز بود و نبودم ... کویر و بارانی
تمام ضد و نقیضم حکایت شب و روز
به راستی چه حضوری ! شعور ونادانی !
مسیح گوشه ی چشمم دوباره برپا شد
و عاری از دل پر درد و عشق بحرانی
چه شاهکار غریبی که در چنین حالی
به رقصخانه ی عشقم ... صریح و عریانی
دفادف ِ غزل است و دمی ترانه ی نو
نشسته ام به خیالی که ... نه نمیدانی
گفتنش سخت است ... حال عجیبی بود برای گفتن این شعرم ...
وقتی که میشود
با یک چشم فروبستن
ترا در خواب دید