تبليغاتX
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم

بیا بگشای در، بگشای دلتنگم

در انتظار معجزه

تمدن

از تمدن حرف می زنی اما
وفاداری را بی کلاسی میدانی
و خیانت را ارج مینهی ...
مردانگی را با دود سیگارت به رخ میکشی و
 انسانیت را با سیلی بر صورت آنکس که دوستت دارد پرت میکنی ...
آنوقت دم از بزرگی میزنی و
 همه را کوچک خطاب میکنی ...
چه رسم غریبیست
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

تا جزیره های جدایی

دور میشوی .... دور ِ دور .... از من ... از خودت ... از ما ....

تا جزیره ی سرگردانی

تا انتهای محو و ویرانی ...

و متروک می شوی در خویش ... دستانت بوی انجماد می دهد ...

و دلت بوی ماهی های مردار

دور میشوی ... بی آنکه بدانی اینجا بوی تنت فضای اتاق را آراسته ...

پرده ها حیرانند ... سایه های خاطراتت نیز ... دور میشوند ... فراموش میشوی ... چونان مرده

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

...

آه که تمام میشود

نصیب من از عشق ها و امیدها

و تو میروی ... چونان که دیگران

و من به این می اندیشم

که دختر رویاهای تو ....

چه زود در توبره ی خاطراتت به فراموشی سپرده میشود .... چونان که دیگران

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط تیهو  | 

داغ خاطر

کنار آتش شب میخزم ...

خاطراتم در میان شعله ها رقصانند ...

و تو !

شاه شعله ی خاطرم ...

نشسته بر اریکه ی هیزمین ِآتشناک ،

تاج سوزناک را بر سرم مینشانی ...

و گل سینه ی مذاب درد را بر سینه ی سوخته ام میزنی ...

من داغ گشته ام ...

در کنار آتش ...

در داغ خاطرات آتشگون هر شب ...

و دل بسته ام به برپایی آتش فردا شب ... و شبهای دیگر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط تیهو  | 

های تو

های تو !!!... چه میگویی ؟ ... اینجا دنیای تنهایی من است ... ترا با من چکار ... تو که در تنگاتنگ جماعت شاد روزگار ، هرگز نمیدانی که تنهایی چه است ... اینجا ... دنیای تنهایی من است ... گاه که از خود خسته و از دنیا دلشکسته، به این گوشه پناه می آورم ... درب آرامکده ام را باز میکنم و چند سطری در آن می نویسم ... آنگاه که سیل جاری می شود و بغضینه هایم خشک و خالی می گردد ... آنگاه است که به آرامش می رسم و خلوتگاه خویش را ترک می گویم و به سوی دنیای خارج از خویش باز می گردم ...این منم نه متعلق به دنیای بیرون ونه ساکن در دنیای درون ... در نوسان و جوشش ... در گاه و بیگاه های کشدار زندگی ... آری این منم ... در دنیای بیرون هراسان از زخم مردمان ... و در دنیای درون هراسان از ذهن بی امان ... سرگیجه ایست داستان زندگی ... اینجا دنیای تنهایی من است ...   اینجا قلمرو دیرینه ی من است
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 4:18 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

عشق

امروز خودخواهم ، یک عشق می خواهم ...در اوج آوازم گه گاه و بیگاهم

شوقی دگر دارم، غم را نمی خواهم ... در باد می خندم ، با نور در راهم 

می رقصم از شادی ، پا بر زمین کوبم ... دف می زند مهتاب ، من آن پری ماهم

گیسو پریش از من ، دیگر نخواهی دید... گیسو پریشانم ، دیوانه در راهم

دستم نمی لرزد، پایم نمی گیرد ... منرا به خود بگذار ، ای ذهن آگاهم 

دنیا برای تو ، عشقی برای من ... تو قله ی کوهی ، من غرق در چاهم

 امروز خودخواهم ، یک عشق می خواهم ... از کرده ام بگذر ، من آن نیاگاهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط تیهو  | 

آدم برفی

برف می بارد ... و من به خلقت تو می اندیشم ... پر میشوم از سرما ...پر میشوم از غصه ... اندیشه ای در سرم مرا فرا میخواند ...او میخواهد تا ترا خلق کنم ویاخته های وجودت را از دل برف بیرون بکشم ...

میسازمت میسازمت میسازمت...

برف ها را چون تپه ای روی هم انبار میکنم ...  پر میشوم از احساس ...پر میشوم از غوغا ...اشک هایم در حضور برف و باد بر روی گونه هایم می غلتد ...

میسازمت میسازمت میسازمت ...

به چشمانت می رسم ...مغرور و بی احساس ...و لبانت ... در هم گره خورده و بی لبخند ...و گردنت مغرور و رو به بالا ... نه مرا میبینی و نه دنیا را ...گویا دورها ترا میخوانند...بیقرار می شوم ...بیشتر می گریم ... ناگاه فکری به سرم می زند... اصلا ...ترا آنگونه که میخواهمت میسازم ... گوشه های چشمانت را به مهربانی حالت می دهم و بر لب هایت گوشه ی لبخند میکشانم ...زنده می شوی ... ناگهان سرت رو به سوی من برمیگردد ...می خندی ... دیگر سردم نیست ... به سویت می آیم ... ترا محکم در آغوش خویش میکشم ...

 ناگهان ...

همه چیز فرو میریزد ....

و تو در اوج مهربانی فرو ریخته ای

و برف می بارد ... برف می بارد ... برف می بارد

...چشمانت در تلی از برف به من می نگرد...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط تیهو  | 

...

مشعلم را در تاریکی تکان می دهم ...

نور آورده ام ... نور آورده ام ...

آنسوتر کسی زیر لب میگوید :نادان ... مشعلی که آتش ندارد به درد چوپان فداکار نیز نخواهد خورد ...

و من در خویش فرو می روم ...

و به آن ها که مشعل های خاموش خویش را در زیر سر گذاشته و خفته اند می نگرم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط تیهو  | 

نمیدانی

میان حلقه ی نورم و قطب کیوانی

شکسته بطن غرورم هبوط حیرانی

نه در خطوط شکفتن نه در میان حصار

رها ز بود و نبودم ... کویر و بارانی

تمام ضد و نقیضم حکایت شب و روز

به راستی چه حضوری ! شعور ونادانی !

مسیح گوشه ی چشمم دوباره برپا شد

و عاری از دل پر درد و عشق بحرانی

چه شاهکار غریبی که در چنین حالی

به رقصخانه ی عشقم ... صریح و عریانی  

دفادف ِ غزل است  و دمی ترانه ی نو

 نشسته ام به خیالی که ... نه نمیدانی

 

گفتنش سخت است ... حال عجیبی بود برای گفتن این شعرم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط تیهو  | 

دنیای کوچک من

چقدر دنیا کوچک است

وقتی که میشود

با یک چشم فروبستن

ترا در خواب دید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط تیهو  |